شناسه خبر :۱۰۱

زنان سرپرستی که با چیدن سبزی، نان می خرند/ کسب روزی حلال در اوج محرومیت+تصویر

این روزها عده ای به دشت و صحرا می روند نه برای تفریح در کنار خانواده، بلکه برای چیدن سبزی های بهاره و در نهایت فروش این سبزی ها برای کسب لقمه نانی حلال در اوج محرومیت.
نسخه مناسب چاپ

هنوز سر و صداهای انتخاباتی به دشت و صحرا نرسیده و باغ های اطراف شهر فرسفج است، دست انداز جاده خاکی سبب شده تا با خودرویمان آهسته تر حرکت کنیم و در این میان چشمم به دو بانو از این شهر می افتد، نزدیک ظهر است و کارد مخصوص خود را در لای سبزی های اطراف جاده می اندازند و تند تند سبزی مورد نظر را چیده و در داخل گونی می اندازند، گام هایشان هم تندتر شده است، نگاهی به اطراف و کنار جاده می اندازند، گاهی گونی های سبزی را بر روی سر می گذارند و به حرکتشان ادامه می دهند و گاهی هم سبزی های چیده شده را بر روی زمین می گذرند و ادامه ماجرا.

نفس نفس می زنند و عرقی که حالا از پیشانیشان هم گذشته و به گونه یشان رسیده است، با یک دست روسری خود را درست می کند و با دست دیگر سبزی می چیند و از حال و روز خود می گوید، از فوت و شوهر و نگهداری چند ساله از دو فرزندش، از یکی از دخترهایش که به خانه بخت رفته است و از فرزند دیگرش که به مدرسه می رود، این روزها شاید قلم و دفتر هم به سختی برایش تهیه می کند.

با کارگری هم شده چند سالی است بدون سرپرستی لقمه نانی به دست می آورد تا هر طوری شده فرزندان خود را به سر و سامانی برساند، از انتخابات اطلاعی ندارد و تنها مشکلاتش را فریاد می زند و بغضی که اکنون نمی گذارد ادامه حرفش را دنبال کند، سرش را پایین می اندازد و باز تند تند سبزی های کنار جاده را می چیند.

حالا دیگر صدایش هم گرفته است و با مکث حرف می زند، بغض می ترکد، از خانه ای که هیچ در آن ندارد و سقفش می گوید که این روزها با بارش های بهاری نزدیک است بر سرشان آوار شود، خانه ای شاید به اندازه یک اتاق کوچک بدون امکانات معمولی.

بانوی مسن تری نیز با او به صحرا آمده است که صاحب ۱۰ فرزند است، در میان حرفاهیش متوجه شدم که بیشتر فرزندانش را به خانه بخت فرستاده، مدتی است که پای همسرش شکسته و خانه نشین و این زن فداکار برای آن که به اصطلاح دستشان را جلوی غریبه ها دراز نکنند به سبزی فروشی روی آورده است، نه زمینی دارند و نه باغی، سبزی هایی را که با این پا درد جمع آوری می کند در بازار فروش به قیمت های پایین می فروشد، اما به همین هم قانع است هر روز می تواند نان همان شب را تهیه کند.

درد و دلهایشان بسیار است و تنها به فکر چیدن سبزی است، تا به شهر بیاورد و بفروشد، نکند گرسنه امشب را سر بر بالین بگذارند، نکند مهمانی بیاید و او در منزل حتی تکه نانی نداشته باشد و به قول خودش حتی یک پیاله چای هم نباشد که جلویش بگذارد.

نزدیک ظهر است و وقت اذان باید سریعتر به خانه باز گردند، به سختی گونی سنگین را بر دوش گذاشته و حرکت می کنند، وقتی که پیشنهادم را برای رساندن آن ها به شهر مطرح می کنم، خوشحال می شوند، نگاهی به جاده می اندازند، نفسی می کشند و دعا می کنند، راه طولانی است، مسیر را هر روز صبح و عصر طی می کنند، زانوهایش کمی ورم کرده است و درد می کند، توان راه رفتن هم ندارند، کشان کشان سبزی ها را تا نزدیک خودرو می آورند، وقتی به شهر می رسند خوشحال اند از اینکه امروز را کمی زودتر رسیده اند!

مانده اند برای فرداهایشان چه کنند، پول آب و برق و ... و بهار هم تمام می شود و سبزی های بهار هم تمام، باید تابستانی دیگری را که در پیش دارند باز با کارگری در خانه این و آن بگذرانند توانشان گویا از صدها مسئولی که تنها وعده می دهد به دور از عمل، بیشتر است و دستانشان تاول زده است و تنها روزی حلال کسب می کنند و بس.

    دیدگاه ها

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    تازه ها