یکشنبه 1399/12/03 - 08:50 hoseinghasemi
شیرازی آغاز گر سه شنبه های مهدوی بود؛

به خاطر پایمال شدن حق کارگر استعفا داد

از خدمـت سـربازی کـه برگشـت هدفمندتـر درس خوانـد و در رشـته عمـران پذیرفته شــد. ســر چهــار ســال یــک مهنــدس شایســته شــده بــود. بنــد بنــد ســوگند نامــه را بــه خاطــر ســپرد و بــه شــهادت همکارانــش هرگــز از آن تعــدی نکــرد. خوشفکـر بـود. خـوب حـرف مـی زد و بـا کلام نافـذی کـه داشـت دعـوت کننـده خیلــی هــا بــه اردوهــای جهــادی شــد. راهــی کــه آن را والاتریــن مســیر بــرای دســتیابی بــه رضایــت اهــل بیــت (ع) می دیــد. راهــی کــه انتهــای آن بــه لبخنــد شــادی یــک کــودک یتیــم در منطقــه ای محــروم و دورافتــاده گــره می خــورد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی بسیج سازندگی، بعد از جنگ بـرای انجام کارهای جهادی در مناطق محروم بودم. با گروه های جهاد سـازندگی بـرای رفع محرومیت در گوهر دشـت سـاکن بودیم. یادم هسـت قرار بود مسجدی بسـازیم. با تلاش هایی یک طبقه از این مسـجد آماده شد و امین و دوسـتانش گاهی در آن جا دور هم جمع می شـدند. پدر شـهید شـیرازی با بیان این خاطره ها می گوید پسرش از کودکی طعم بودن در کنار محرومان را چشـیده بود: در هر کاری به این قشـر توجهی ویژه داشـت.

همکارانش تعریف می کردنـد وقتـی در شـرکت بزرگـی اسـتخدام شـده بود نگـران نگهبان جلوی در بود که مبادا در سـرما بماند. فردای آن روز رفتـه بـود و بـرای آن بنـده خدا بخـاری تهیه کرده بـود که سـرما نخورد. یـا وقتی در شـرکت باقی مهندس ها را بـه ناهـاری دعوت می کرد دقیقا به همان شـکل از همین نگهبان هـا و آبدارچی هـا پذیرایی می کـرد و فرقی بین این افـراد قائل نبـود.

پدر مهندس امین با یـاد خاطرهای منقلب می شـود و اشـک بـه چشـم مـی آورد: در کنـار کارهای عمرانـی که انجام می داد به سـفرهای جهـادی می رفت. در اعتکاف با اعضای گروه جهادی طلوع حق آشـنا شـده بود و همـراه با آنهـا برای محرومیـت زدایی و انجـام کارهای عمرانی به روسـتاهایی که در نقطه صفر مرزی بودند سـفر می کـرد. در یکـی از فیلم هایـی کـه دوسـتانش بـرای من فرسـتادند دیدم که امین در چاله مشـغول کندن زمین است. بـا خودم فکر می کردم پسـرم قصـد چـه کاری را دارد و به نتیجـه ای نمی رسـیدم چـون در یک گودال مشـغول به کار بود. از دوسـتانش که پرسـیدم به نحوی از جواب دادن طفره رفتند. بعد شـهادت امین با اهالی روسـتایی که او برای شان کارهـای عمرانـی و بنایـی انجام داده بود آشـنا شـده بودم. اتفاقا شـماره تلفن صاحب این خانه را داشـتم. تلفن را پسر نوجـوان خانواده برداشـت. سـوال که کردم گفـت آقا جان بی ادبـی اسـت و نمی گویم. اصـرار که کردم با شـرم گفت ما سـرویس بهداشتی مناسـبی در دسترس نداشتیم. امین آقا در ایـن فیلم مشـغول کنـدن چاه بـرای این کار اسـت. هر وقت یـاد این تصاویـر می افتم، گریـه ام می گیرد. پسـرم از انجام هیـچ کاری برای خدمت به محرومان دریغ نداشـت.

مـادر شـهید شـیرازی می گویـد در قـرآن کریـم آمـده اســت کــه شــهدا زنــده هســتند و نــزد خــدا روزی می گیرنـد، امیـن بیـن مـا نیسـت امـا مـن حضـورش را احســاس می کنــم و از او راهنمایــی و مشــورت می گیــرم: خیلــی وقت هــا حضــور او را احســاس می کنــم. بــا او حــرف می زنــم و حــس میکنــم کــه در جریــان اتفاق هایــی کــه مــی افتــد جــواب مــن را می دهــد. یــک روز دختــر کوچکــش بهــار بــا ناراحتـی بـه مـن گفـت که بابـا امیـن خیلـی زود مـا را تنهـا گذاشـت و اگـر مـن بـه آسـمان بـروم او را دعـوا می کنـم. دوسـاله بـود کـه پسـرم به شـهادت رسـید و در 4 سـالگی ایـن حـرف هـا را مـی زد. همـان موقـع به او گفتـم کـه بابـا امیـن همین جاسـت و اگـر بـا او حرف بزنــی کمکــت می کنــد. بــه او گفتــم یــک صلــوات بفرسـتد و بـا پـدرش حـرف بزند.چنـد دقیقـه بعـد به طـور اتفاقـی دوسـتان نـوه ام بـه خانه مـا آمدنـد و تمام روز بـازی کردنـد و خیلـی بـه او خـوش گذشـت.

مـادر شــهید شــیرازی می گویــد پســرش عاشــق زیــارت کربــا بــود و بــا ایــن حــال بلیــط هایــی کــه داشــت را بـه مـن و پـدرش هدیـه کـرد: مـن اصـرار داشـتم کـه خودشـان از ایـن بلیـط هـا اسـتفاده کننـد. امـا بـا مهربانـی همیشـگی اش گفـت شـما برویـد و انشـاالله نوبـت بعـدی آقـا ابـا عبـدالله (ع) همـه مـا را بـا هـم می طلبـد. ایشـان شـهید شـد و قسـمت نشـد بـا او به زیـارت بـروم. امیـن و رفقـای جهـادی اش بـه نقاطـی ســفر می کردنــد کــه در نقشــه کمتــر اثــری از آن هــا دیـده می شـد: یـک روز آمـد و بـه مـن گفـت قصـد دارد بـه اردوی جهـادی گیلان غـرب بـرود. گفتـم خب بیا و در نقشـه بـه مـن نشـان بـده دقیقـا بـه کجـا قـرار اسـت برویـد. خندیـد و گفـت ایـن روسـتاها در نقشـه هــم دیــده نمی شــوند. بعدهــا فهمیــدم بــه روســتای محرومـی در نقطـه صفر مـرزی رفته و در مسـیر خدمت بــه همیــن محرومــان بــود کــه جانــش را فــدا کــرد.

همسـر شـهید شـیرازی از حساسـیت بالای او نسـبت به قشـر مظلوم خاطره های زیادی دارد: ایشـان ظلـم بـه حـق دیگـران را تاب نمـی آورد. یادم هسـت در یک شـرکتی کار می کـرد و برای سرکشـی پروژه های عمرانی با کارگرها آشـنا شـده بود.آمـده بودند پیش او و گالیـه کـرده بودنـد کـه به آن ها دسـتکش نمی دهند. امیـن چند بـاری این موضوع را بـه کارفرمـا گوشـزد کـرده بـود امـا آن کارفرما انجـام این کارهـا را مسـاوی با خرج اضافـه می دیـد و ایـن کار را انجام نمـی داد. امین به دلیل همین سـهل انگاری ها در زمینه پایمـال شـدن حـق آن کارگران از آن شـرکت اسـتعفا داد چون نمی توانسـت زور گفتن کارفرمـا به کارگـران را تحمل کند.

زهرا میخچی از عشـق و علاقه همسـرش به خانواده می گوید: عاشـق بچه هـا بـود. دوسـت داشـت خانـواده اش 5 نفره شـود. می گفت بچه هـا انـرژی خوبـی دارند و خانـه ای که بچه ها در آن بازی و شـیطنت نکنند انـرژی و گرما و محبـت نـدارد. بـا وجـود ایـن که دختـرم بهـار دوماه داشـت به مـن اصرار مـی کرد کـه در دهـه محـرم بـه هیئـت بـروم و در آنجا بـه دخترمان شـیر بدهـم. می گفت همین طـوری نیسـت کـه یک بچـه امام حسـینی شـود و بایـد پایـه آن را در همیـن هیئت ها بگذاریـم تـا در آینـده بچـه ما هم مثل خود ما عاشـق امام حسـین (ع) شـود و در مسـیر اهل بیت قرار بگیرد.

همسـر شـهید شـیرازی می گوید هیچ گاه مانع از سـفر های جهادی او نمـی شـده و برای این کارش دلیل محکمی داشـته اسـت: خود ایشـان هـم در فیلمی که به یـادگار گذاشـته اند در این باره صحبت می کنند و می گویند بـرای زنده مانـدن و رهایی از غم هـا به این سـفرهای جهـادی نیاز داشـته اند. امین دلیل زنده مانـدن را در خدمـت به محرومان تعریـف می کـرد. در ایـن اردو هـا خیـر و برکت زیادی می دیـد و به همین دلیل من هـم با او همراه می شـدم. در این مسـیر سعی داشـتم که کمک حال او باشم. بهانه نذرهای همیشگی او خشـنودی امـام زمان (عج) بـود و می گفت رفع گرفتـاری از افراد نیازمنـد و محروم هم منجر به شـادی دل امام زمان (عج) می شـود. خیلی از نزدیکان ایشـان هم نمی دانسـتند که او مبدع سـه شـنبه های مهـدوی اسـت. از کرج به تهـران می رفـت و زحمت همه خریدهـا را هم به جـان می خریـد. بـه مـردم در ماه مبارک رمضان افطاری های سـاده می دادند و هر سـه شـنبه بـا تقدیـم گل و نذری های سـاده دل هـای زیـادی را متوجه آقا امـام زمان (عـج) می کردند. آخریـن اردوی جهـادی مهندس امین در یکی از دور افتاده ترین روسـتاهای گیلان غرب سـپری شـد: همسـرم به همراه تعداد دیگری از رفقای جهادی شـان پشـت وانت باری بودند و بعد از خدمت در روسـتاها به محل اسـکان بر می گشـتند که در مسـیر جاده ناهموار این روستاها تصادف می کنند. از این 10 نفر دو نفر به شـهادت رسـیدند که یکی از آنها همسـر من بود.