شنبه 1399/12/02 - 07:59 hoseinghasemi

شب شهادت «عباس» با روضه علقمه سپری شد

آتــش جهــاد در دلــش تنــوره می کشــید. دانشــجو بــود امــا دل در گــرو راه دیگــری داشــت. شــنیده بــود کــه چنــد شــهر در ســوریه ســقوط کــرده و بــه دســت داعشــی ها افتــاده اســت. خبــر پیشــروی تکفیــری ها بــه ســمت موصــل و جســارت احتمالی شــان بــه حرمیــن شــریفین آرام و قــرارش را گرفتــه بــود. از خلــف آبــاد تــا شــهر را پیــاده گــز کــرد. خــودش را بــه پایــگاه بســیج رســاند. بــا چنــد ســوال و جــواب کوتــاه بــه پایــگاه بزرگتــری روانــه اش کردنــد. آنجــا بــرای اعــزام و شــرکت در دوره هــای آمادگــی اعــزام بــه سـوریه ثبـت نـام کـرد و بـا پرونـده ای در دسـت بـه خانـه محقـر روسـتایی شـان برگشـت. بـرادرش می گویـد آنقـدر خوشـحال بـود کـه انـگار دسـت مبارکـی بـرات کربلا را برایـش امضــا کــرده بــود غافــل از ایــن کــه روزی بزرگتــری نصیــب «عبــاس دبیقی» شــده بــود.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی بسیج سازندگی، آنتن دهـی تلفن هـای همـراه در روسـتای خلف آبـاد «بویـر احمـد» مثل باقـی امکانات داشـته و نداشـته اش چنگـی بـه دل نمیزند. بـه زحمت موفـق به تمـاس با برادر شـهید «عبـاس دبیقی» می شـویم. از ایـن کـه یاد و نـام بـرادرش بعد از چند سـال دوبـاره زنده شـده متعجب اسـت. از حـال و روز پـدر و مـادر جهادگری که شـهادت در راه محرومان نصیبش شـد، می پرسیم و حمید دبیقی پسـر ارشـد خانواده راوی روزهای سخت زندگـی والدیـن پیـرش بعـد ازشـهادت عباس میشود: شـغل پدرم بنایی اسـت. کمـی پیش از ایـن که عباس بـه گروه های جهـادی بپیوندند از کار افتـاده شـده بود. مـن و عباس به همـراه هم کارگـری می کردیـم و از ایـن راه کمـک حـال خانواده بودیم. عباس خیلـی وقت ها برای رضای خدا سـر ساختمان نیمه کاره آنهایی که وسع شان به گرفتن کارگر بیشـتر نمی رسـید هـم می رفت. مـن چون متاهل بـودم و مسـئولیت بچه ها هم با من بود نمی توانسـتم پـا به پـای او خدمت کنم. حمیـد دبیقـی می گوید عبـاس خیلی راحـت در دانشـگاه پذیرفتـه شـد و با این حـال بـرای گذران زندگـی خانـواده همزمـان با تحصیل بـه صورت روزمزد کارگـری می کرد: عباس در سـال 1370 به دنیا آمد و در سـال 1395 در راه خدمت به محرومان بـه شـهادت رسـید. از همـان کودکی منظـم بود. درسـش را به خاطر شـیطنت های معمول پسـرها عقب نمی انداخت. هر تکلیفی داشـت انجام میداد بعد به سـراغ باقـی کارها می رفت. شـوق زیادی به شـنیدن قرآن داشـت و با ایـن که در روسـتا بودیم خـودش را بـه مجالسـی می رسـاند کـه در آن ها قرآن تلاوت می کردند. وقتی عباس در خانـه و در حضـور مادر بیمـارش اعلام کرد کـه قصد جدی بـرای رفتن به سـوریه و جهاد مقابل تکفیـری ها را دارد همـه چیز از مدار آرامش خارج می شـود. همه می دانسـتند که بین 4 بچـه خانواده عبـاس بیش از بقیه عزیز کرده مادرش اسـت. سـکوت سنگینی به جـان اهـل خانـه می افتد و میل کسـی به شـام آن شـب نمی کشـد.

حمید می گوید کسـی در خانه نمی توانسـت عباس را نصیحت کند چـرا که اگر بچـه ای و یا حتی بزرگتری خبط و خطایی می کرد او را پیـش عبـاس می آوردنـد و چند کلمه حرف و نصیحـت او کارگـر می افتـاد و اوضـاع خود به خود درسـت می شد: سـخت اسـت به کسـی که میدانـی همـه حرف هـا و کارهایش درسـت بوده خـردهای بگیری. ما آن شـب حرفی بـه او نزدیم اما حقیقتا فضـای خانه با این خبـر او پـر از اضطراب شـد. مادرم وابسـتگی زیادی به عباس داشـت و از بیمـاری اعصاب هم رنج می برد. از آن شـب به بعد اضطراب مادر بیشـتر شـد. دکتر تعـداد قرص های ضد افسـردگی و آرام بخشـش را بیشـتر کـرد. در عـرض چند هفته به میـزان زیـادی وزن کـم کرد. مجمـوع این اتفاقها باعث شـد عبـاس از رفتن به سـوریه صـرف نظر کنـد و دوباره خدمـت به پدر از کارافتـاده و مادر بیمارمان را از سـر بگیـرد. ما دو خواهـر هـم داریم که دلبسـتگی زیـادی به عباس داشـتند. خلاصه ایـن کـه در آن روزها همـه ما از ایـن که در کنارمان می ماند خوشـحال شـده بودیم امـا خـودش مثل شـمعی در حال سـوختن و آب شـدن بود و مـدام وقتی که حس می کـرد حواس کسـی به او نیسـت پرونده ثبت نامش را ورق می زد و نـگاه می کرد. برادر عبـاس می گوید معمولا برای کارهای جهادی به دوسـتانش در روستاهای نزدیک ملحـق می شـد و به همیـن دلیل بیشـتر از یک یا دو روز غیبت نداشت: همه فامیل می دانستند عباس دسـت به خیر اسـت. پول و پس اندازی در بسـاط نداشـت. چون هر چه در آمد داشـت را به سر سفره خانـه میآورد و کمک خرج خانواده بـود. اما با این کـه پول نداشـت همیشـه در صـف اول کمک به دیگران بود. دیگران هم این روحیه او را می شناختند و بـه همین دلیل جـذب گروه های جهادی شـد. از دوستانش شنیدم بعد از ساخت مسجدی در روستای لمـا از توابع کهکیلویه برای اسـتحمام و طهارت به رودخانه ای می رود و متاسفانه در آب غرق می شود. بعـد از رفتن عباس با توجه به از کار افتاده بودن پدر وضع معیشـت خانواده ما سـخت تر شـد اما بد تر از آن حـال مادر پیرمان اسـت که در فراق پسـرش لـب از لـب بـاز نمی کنـد و دیـدن دلتنگی هـای او همـه مـا را هـم آتـش بـه جان کـرده اسـت.

با خودم گفتم حتام نـمی داند فوتبال شـروع شده است

حمیـد دبیقـی با دختر خاله اش ازدواج کرده اسـت. عـروس خانواده می گوید از بچگی عباس را می شناسـد و به نظرش او با همه اطرافیانش تفاوت هایی کوچک اما دوسـت داشـتنی داشـته اسـت: از بچگی اهل کار خیر بـود. اگـر فقیری راهش را می بسـت و کمک می خواسـت محال بود که کمک نکند. همیشـه پول ناچیزی همراهـش بـود امـا به قول خـودش به اندازه پـول یک نان هم که شـده به فقرا کمـک میکرد. فاطمه قادری خاطـره ای از علاقـه عبـاس بـه تلاوت قـرآن دارد: یادم نیسـت چه تیم هایی بـا هم بازی فوتبال داشـتند. ما در روسـتای خلـف آبـاد زندگی می کنیـم و خانه اقوام نزدیک هم اسـت. بـرای کاری به خانه چند نفر سـر زدم. در همه خانه ها مرد ها و پسـرهای جوان با سـرو صدای زیاد و سرسـام آوری مشـغول تماشـای فوتبال بودند و دعوا و بگو مگوی شـان بالا گرفته بود. خلاصه با سـردرد به خانه مادر همسـرم آمدم. عباس و مادر تنها بودند. دیدم عباس جلوی تلویزیون نشسـته و از شـبکه قرآن به صوت دلنشـین و آرامی گوش می کند. یـک لحظـه فکر کردم شـاید نمیداند که بازی حسـاس فوتبال شـروع شـده. بـه او گفتـم داداش عباس در خانـه هـای دیگر به خاطـر فوتبال دارند سـر هم را می خورند شـما داری قرآن گـوش می کنی؟ معمولا گپ نمی زد. بیشـتر سـاکت بود. آن لحظه برگشـت و به من نگاه کرد و لبخنـدی زد که هرگز از یـادم نمی رود. نه بـه کسـی ایـراد می گرفت، نه درباره کسـی حرف بدی میزد. سـرش به کار خـودش بـود. آن روز هم فقط یـک لحظـه سـر از قرآن گرفـت که به من بیادبی نکرده باشـد و دوباره مشـغول آن تلاوت دلنشـین شـد.

بی تفاوت ماندن در مرامش نبود

دوسـت قدیمـی عبـاس می گویـد از زمان شـهادت او تنها شـده اسـت وبه یـاد و نیابـت از او بیشـتر دل به کارهـای جهـادی می دهد: مـا از اول ابتدایـی در یک مدرسـه بودیم. حتی قبولی در دانشـگاه هم نتوانسـت مـا را از هـم جـدا کنـد. هـر دو سـاکن روسـتای خلـف آبـاد بودیـم. در روسـتاهای اطـراف مـا آنقـدر کار روی زمیـن مانـده بـرای فقـرا و محرومـان بـوده و هسـت که هیچ وقـت لازم نبـود بـرای ورود به کار جهـادی بـه مناطـق دورتر سـفر کنیـم. برای همین بیشـتر وقـت ها بـرای کمک به کشـاورزان و سـاخت و سـازهای عمرانـی بـه همـراه گـروه کوچکـی از جوانـان روسـتا به نقـاط دیگـر کهکیلویـه می رفتیم. بهزادیـان می گویـد عباس در رشـته زیسـت شناسـی درس می خوانـد و در کنـار کارگری بـرای کمک به مخـارج خانـواده همچنان دغدغه رسـیدگی به وضعیت نا به سـامان اهالـی روسـتاهای دور و نزدیک را هم داشـت: آرزوی رفتن به سـوریه و دفاع از حرم حضرت زینب (س) به دلش ماند. به خاطر بیماری افسـردگی مـادرش راضـی به ماندن شـد اما همین جا هم که بـود آرام و قرار نمی گرفت. هر وقـت فراغتی پیدا می کرد با گروه جهادی که داشـتیم برنامه ای می ریخت تا برای کمک به روسـتاهای اطراف برویم. شـب شـهادتش را بـه خوبـی بـه خاطـر دارم. از غروب آن روز احوالات غریبی داشـت. نزدیک نیمه شـب که شـد بین بچه ها راه می رفت و به هرکسـی می رسـید می پرسـید در گوشـیات روضه حضرت عباس داری؟ بالاخره کسـی روضـه ای بـرای او گذاشـت و کمـی آرام گرفـت. فـردای آن روز بعد از انجام کار بنایی یک مسـجد در یک روسـتا به منطقه ای به نام لما رفتیم. در این روسـتا رودخانه خروشـانی جریان داشـت. حمامی در کار نبود. برای اسـتحمام به کنار رودخانه رفت. ناگهان پایش سـر خورد و متاسـفانه در آب رودخانه غرق شـد. بغض بـه صدای مجید بهزادیان ارتعاشـی محسـوس می دهد. می گوید راه جهاد در این روسـتاها ادامـه دارد اما بعد از رفتن عباس دیگر کسـی نیسـت تا به طور دائم حواسـش را به نیازهای پدر و مادر پیر و بیمار و ازکارافتاده او بدهد:»مـا از بنیاد شـهید و دیگر مسـئوالن گلههای بیشـماری داریـم. جوانهای نازنینی مثـل عباس بدون هیـچ چشم داشـتی جان شـان را بـرای خدمت به محرومان فدا کردند اما حالا مسـئولان ما نه تنهـا آنها را به عنوان شـهید نمی پذیرند بلکه از یک احوال پرسـی سـاده از والدیـن آنها نیز دریغ می کننـد. خواهش ما این اسـت که سـری به خانواده شـهید دبیقی بزنند و از نزدیک شـاهد مشـکلات این خانواده ولایت مدار شوند.